انگار که ما در یک حبابی باشیم که این حباب به وسعت کل دنیای مادی باشه و دور تا دورش کشیده شده باشه... یا حتی نزدیکتر و کوچکتر.. حبابی که فقط دور هر کدوم از ما کشیده شده باشه. حبابی نامرئی که به به هنگام مرگ، پاره میشه و ما پا به بیرون از اون میذاریم... درست مثل پاره شدن کیسه ی آبی که دورتادور جنین رو گرفته و بعد از پاره شدن اون، هر کدوم از ما پا به بیرون و به دنیای بزرگتری گذاشتیم...
این تصویر، یکی از چندین تصویری بود که بعد از دیدن اون فیلم و به خصوص بعد از خوندن کتاب تبتی مردگان تو ذهنم شکل گرفت...
تصاویر رنگارنگی که به واسطه چشم های شگفت انگیزمون و تحلیل شگفت انگیز تر مغزمون در دنیای وسطی (دنیای بین فضای کیسه ی آب و دنیای احتمالی بعد از مرگ) می دیدیم، دیگه اون شکلی نیست چون بدنی نداریم، چشمی برای دریافت نور و مغزی برای تحلیل اون و درک رنگ ها و مرز بین اشیا نداریم... و شاید کلمه ی void یا فضایی که همه چیز توش به هم پیوسته و بی رنگ و بی مرزه رو اونجا برای اولین بار می بینیم...
و شاید ترسی که ممگه اون لحظه به سراغمون بیاد، از اینجا میاد که برای اولین بار همچین چیزی رو داریم درک می کنیم... احتمالا درک کردن دنیایی به وسیله ای غیر از چشم و مغز بدن فیزیکی...
و حالا برام بیشتر قابل درک میشه چرا توی متون دینی مختلف و یا نوشته و اشعار آدم های بزرگی مثل مولانا تاکید به مردن قبل از مردن شده...
چون نمردی گشت جان کندن دراز (مولانا)
موتوا قبل ان تموتوا (منتسب به اسلام)
+ نوشته شده در یکشنبه دهم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 21:0 توسط منیر شایسته فر
|