مرگ یا انکار

کتاب تبتی مردگان (باردو تودول) کتاب مقدس بودایی هاست و گرچه در ظاهر مربوط به لحظات مرگ و ساحت پس از مرگ است، اما در حقیقت روش زندگی و چگونه زیستن را آموزش می دهد. یعنی این مرگ است که یادآور طریق درست زندگی کردن است. اما این تعلیم در واقع به صورت وارونه و از آخر به اول است. زیرا در ساحت پس از مرگ است که فرد در می یابد چگونه زندگی کرده و اگر به جهان بازگردد باید چگونه زندگی کند....

بخشی از دیباچه ی کتاب تبتی مردگان

ترجمه ی مینا غرویان

در دقایق خویش را در بافتی /رمز مردن این زمان در یافتی (مولانا)

انگار که ما در یک حبابی باشیم که این حباب به وسعت کل دنیای مادی باشه و دور تا دورش کشیده شده باشه... یا حتی نزدیکتر و کوچکتر.. حبابی که فقط دور هر کدوم از ما کشیده شده باشه. حبابی نامرئی که به به هنگام مرگ، پاره میشه و ما پا به بیرون از اون میذاریم... درست مثل پاره شدن کیسه ی آبی که دورتادور جنین رو گرفته و بعد از پاره شدن اون، هر کدوم از ما پا به بیرون و به دنیای بزرگتری گذاشتیم...

این تصویر، یکی از چندین تصویری بود که بعد از دیدن اون فیلم و به خصوص بعد از خوندن کتاب تبتی مردگان تو ذهنم شکل گرفت...

تصاویر رنگارنگی که به واسطه چشم های شگفت انگیزمون و تحلیل شگفت انگیز تر مغزمون در دنیای وسطی (دنیای بین فضای کیسه ی آب و دنیای احتمالی بعد از مرگ) می دیدیم، دیگه اون شکلی نیست چون بدنی نداریم، چشمی برای دریافت نور و مغزی برای تحلیل اون و درک رنگ ها و مرز بین اشیا نداریم... و شاید کلمه ی void یا فضایی که همه چیز توش به هم پیوسته و بی رنگ و بی مرزه رو اونجا برای اولین بار می بینیم...

و شاید ترسی که ممگه اون لحظه به سراغمون بیاد، از اینجا میاد که برای اولین بار همچین چیزی رو داریم درک می کنیم... احتمالا درک کردن دنیایی به وسیله ای غیر از چشم و مغز بدن فیزیکی...

و حالا برام بیشتر قابل درک میشه چرا توی متون دینی مختلف و یا نوشته و اشعار آدم های بزرگی مثل مولانا تاکید به مردن قبل از مردن شده...

چون نمردی گشت جان کندن دراز (مولانا)

موتوا قبل ان تموتوا (منتسب به اسلام)

خوانش ترجمه ی فارسی کتاب تبتی مردگان

کتاب تبتی مردگان

ترجمه ی مینا غرویان

دوست داشتم این کتاب رو برای خودم بخونم و ضبطش کنم...

از اونجایی که کتاب رو بعد از کلی دنبال گشتن، پیدا کردم، قسمت های ضبط شده ی این کتاب رو در کانال تلگرامی گذاشتم که اگر کسی علاقه مند بود و دسترسی به کتاب نداشت بتونه اونجا اون رو بشنوه.

لینک کانال تلگرام:

https://t.me/+dZnVsKXp7HQ4ODA0

مرگ باوریِ من

یادم میاد یه روزی به همراه دو تا از عزیزترین دوستانم فیلمی رو دیدیم به اسم into the void.

خوب یادمه که اون دوستم که پیشنهاد دیدن این فیلم هم خودش داده بود بهمون گفت بعضیا نتونستن این فیلم و تنها ببینن و شاید حتی بعضیا نتونن تا انتها ببیننش. بهمون گفت این فیلم بر اساس کتابی ساخته شده به نام مرگ آگاهی از نگاه تبتیان. نشستیم و فیلم شروع شد. یادمه چند دقیقه ای ازش نگذشته بود که حس میکردم ضربان قلبمو خیلی دارم احساس میکنم و اضطرابم داره میره بالا. بخشایی از فیلم به معنی واقعی کلمه مثل اسم فیلم، تاریک بود و هولناک... شاید هیچ صحنه ی ترسناک خاصی توی این فیلم نیست ولی خیلی لخت و بی پرده و مستقیم داشت یه موضوعی رو یادآوری میکرد: مرگ... بزرگترین ترسی که شاید ما در طول زندگی تجربه ش کنیم و بزرگترین سوالی که هیچ جواب مشخصی براش نداریم. نحوه ی فیلم برداری طوریه که ناخودآگاه خودت رو به جای اون فردی میذاری که از این دنیا رفته و چیزایی که اون داره تجربه می کنه رو انگار تو هم داری تجربه میکنی... اون فیلم دو ساعت و خورده ای تموم شد و اون سنگینی تا چند ساعت بعدش باهام بود. بعد از گذشت سه سال هنوز یه سری صحنه های خاصش جلوی چشمامه با اینکه فقط همون یه بار دیدمش. انگار که این صحنه ها یه سری دغدغه های خودآگاه یا ناخودآگاه من رو در مورد مرگ نشونه گرفته باشه...

بارها بعد از دیدن این فیلم با همین دوستانم که فیلم رو باهم دیدیم راجع به موضوع کلی فیلم، مرگ، void، و یا تاریکی بی انتهای عالم حرف زدیم. این تاریکی رو نه به معنا و تعبیر منفی بلکه اتفاقا با تعبیر بستری که همیشه توش بودیم و الان هم داخلش هستیم ولی نمی تونیم ببینیمش ازش صحبت کردیم.

همیشه از اون روز تو ذهنم بود که باید این کتاب رو پیدا کنم و بخونم. به لطف همون دوست عزیزم که فیلم رو معرفی کرد، متوجه شدم بخش هایی از این کتاب، به فارسی ترجمه شده و در دسترس هست. بعد از کلی دنبال گشتن، بالاخره کتاب به دستم رسید. به جرات میتونم بگم هیچ وقت مثل موقعی که این کتاب رو شروع کردم به خوندن، انقدر مرگ آگاهی یا مرگ باوری رو تجربه نکردم. دلیلش رو خودمم نمیدونم. هزاران بار توی متون دینی و غیر دینی از بچگی تا به الان شاید شنیده و خونده بودم که مرگ حق است و ما همه می میریم و این دنیا پلی است و ... ولی به جرات میتونم بگم هیچ وقت مثل بعد از خوندن چند صفحه ی اول این کتاب انقدر باورم نشده بود که من قراره تموم بشم یا بمیرم یا بدنم از حرکت بایسته روزی. شاید هیچ جمله ی خاصی که خاص تر از متون دیگه به موضوع مرگ اشاره کرده باشه، نتونم توی این پیدا کنم ولی نمی دونم چرا این بار، خوندن این جمله ها انقدر برام فرق داشت.